تبليغاتX
زندگی خسته کننده

زندگی خسته کننده

خودت ببین

دلمان برای دبیرستانمان تنگیدههههههه

سلاااااام

باورتان میشود ما وارد دانشگاه شدیم؟!خودمان که اندر مخیلاتمان نمیگنجد هنوز بسیار فسقل هستیم!

یادمان است پارسال که پیش دانشگاهی بودیم همراه با مادرجانمان رفتیم تا مانتومدرسه بگیریم، طرف مانتو بچه های راهنمایی را به ما داد!!!!

دلمان برای دوستان گلمان لک زده است

ساشا دیگر با ما نیست تا به سوتیهایش بخندیم

سونیا و ملیحه جون هم دیگر نیستند

دلمان برای فائزه و فهیمه و اسم فامیل بازی کردن سر کلاس زیست خانم شایگان بیسیار تنگ شده است

فائزه جون هنوز اس ام اس اون روزتو دارم که گفتی: رفیق شفیقت زده تو جاده مازندرون!

دلم برایت بسیار تنگ شده برای داشی حرف زدنت که هیچوقت نتوانستی مثل یه دختر حرف بزنی!

اما به هر حال دوستان جدیدی یافت نموده ایم:)

آخر از همه برویم و بپردازیم به بحث زیبا و شیرین سوتی!

پریروز همراه با یکی از دوستان که از گرگان آمده اند به سلف رفتیم

از دوستمان اسکیدیم چه مینوشید؟

فرمودند نوشابه

ما هم رفتیم تا ۲ نوشابه بخریم و بیاییم

چشمتان روز بد نبیند

گویا صبح که جوراب میپوشیدیم یک عدد مو به داخل جورابمان تشریف برده بودند! و ما متوجه نشدیم

نوشابه ها را روی میز گذاشتیم و فرمودیم: اینها چند؟

در همین لحظه بود که گویا این موی گرامی حوصله شان سر رفته بود و کمی تکان خوردند

ما هم توهم زدیم که کرمی اندر جورابمان است و با خود گفتیم الان است که این زالو ما را بگزد و بمیریم!

جیغی بنفش کشیدیم و گفتیم : یه چیزی تو پامه!

و با سرعتی مثال سرعت نور کفش و جوراب را داخل سوپر از پای مبارک بیرون آوردیم و دیدیم ای بابا این که فقط یک عدد موست!

مو را با سرعتی مثال زدنی بیرون کشیده و برای جلوگیری از ضایع شدن فرمودیم: هرچی بود افتاد!

و با خونسردی کامل درحالی که فروشنده و تمام حضار گرام از دختر گرفته تا پسر داشتند بهت زده ما را مینگریستند جوراب و کفش خود را پوشیدیم و فرمودیم: چیه؟ خوب یه چیزی تو کفشم بود! اینا چند شد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 9:44  توسط پریا  | 

هنوز 6 ماه و اندی مانده

سلام

 

خوبین؟

 

خوشین؟

 

ما که خوبیم

 

خوب خوب خوب

 

حسابی خوبیم

 

داریم میمیریم از خوبی

 

تنها غمی هست و آن هم فراغ مادرجان است

 

مادرجان به همراه خاله های گرام، خاله دختر محترم و چندی افراد دیگر مشرف شده اند به کیش و من خرخوان خاک بر سر باید بنشینم و تست کار کنم

 

خدا جان

 

امسال را به خوبی و خوشی بگذران

 

به این بنده ی کوچک توانی بده تا بتواند این غول کنکور را شکست بدهد و پیروز میدان شود

 

واااااای

 

از هر طرف تحت فشاریم

 

اگر رتبه مان خوب نشود کی میخواهد جواب فامیل را بدهد

 

سخن چینان و عنودان بدگهر و حسودان تنگ نظر و ... شروع میکنند که:

 

- دیدی اقدس جون؟

 

- چیو اشرف جون؟

 

- این دختره، پریا میدونی رتبش چند شد؟

 

- نه. تو مگه میدونی؟ میگن خیلی زرنگ بوده

 

- نه بابا. چی چیو زرنگ بوده. مثلا از سال اول راهنماییش تیزهوشان بوده. رتبش نجومی شده

 

- ا ا ا .راس میگی؟ خدا مرگم.هی مهمونی نمیومد که درس دارم آخرشم شد این؟!

 

- آره والا

 

زیــــــــــــــنگ...زیـــــــــــــــــنگ

 

- الو  اقدس جون؟

 

- سلام سوسن جون

 

- چه خبرا اقدس جون

 

- خبر جدیدو شنیدی سوسن جون؟

 

-نه. چیو اقدس جون؟

 

......

 

و این داستان ادامه دارد

 

خدایا

 

کمک رسان تا با رتبه ای دندان شکن بتوانیم خود را نشان دهیم و مادرجانمان را راضی گردانیم

 

تصدق قد و بالایش زنی بس مهربان و دلسوز است

 

حال از این حرفها که بگذریم یک عدد سوتی هم گرفتیم!

 

فهیمه:عَلَش کُش alash kosh  (منظور: علف کش alaf kosh)

 

دیگر بس است

 

باید برویم و عربی بخوانیم که امتحانی بس دشخوار در پیش رو داریم

 

خدایا

 

اگر زیر ۵۰ درصد بزنیم باید به ازای هر غلط ۱۰۰۰ تومان نقدا پرداخت کنیم

 

یاریمان کن

 

این زبان آسمانی تو هم پشت ما را شکست

 

بسی زبانی مزخرف و سخت است

 

زبانی به شیوایی زبان فارسی را رهانیدی و چسبیدی به این زبان بی مزه؟

 

ما که هرچه اندیشیدیم نتوانستیم زیبایی و رسایی این زبان را متوجه شویم

 

بگذارید برایتان خاطره ای از خود درکنیم!

 

هنگامی که به حج مشرف شده بودیم

 

در مدینه که بودیم

 

وقتی میخواستیم وارد حرم پیامبر شویم همواره خانمهایی دم در ایستاده بودند و کیفها را میگشتند

 

اما درمکه این کار را نمیکردند

 

برای همین عادت نداشتیم در مکه کسی کیفمان را بگردد

 

روزی هنگامی که وارد مسجد شدیم، زنی عربی آمد و گفت باید کیفم را بگردد

 

ما هم در کیفمان را گشودیم تا ایشان کارشان را انجام دهند

 

زمانی که یافتند چیزی در کیف نداریم آمدند از ما تشکر کنند و از زبان زیبا و رسای ما استفاده کنند و گفتند: ممنون

 

اما آنقدر با لهجه بود که ما شنیدیم: ممنوع

 

ناگهان از کوره در رفتیم و گفتیم: لماذا ممنوع؟(جمله درست است یا نه نمیدانم.!!)

 

خانم گفت: لا. ممنون

 

و ما باز هم شنیدیم : ممنوع

 

نزدیک بود کتک کاری شود که خانم خنده اش گرفت و ما را در آغوش گرفت و از ته دل شروع کرد به خنده

 

ما را میگویی، داشتیم شاخ در می آوردیم که این بیچاره ها به این خوبی چرا اینقدر پشت سرشان بد میگویند!

 

نتیجه اخلاقی: عربها هم انسانهایی خوبند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 1:21  توسط پریا  | 

شیر لیلا

سلام سلام سلام

 

خوب هستین؟

 

حال شریف خوش است؟

 

ما که خوبیم و خوشیم و روزگار به سر میرسانیم

 

بسی با این کنکور لذت میبریم

 

خدا وکیلی کنکورم بسی باحال است

 

ما که خوشمان میاید

 

او هم از ما خوشش میاید

 

دوستان خر میزنند اساسی زیرپوستی

 

ما که نهان و پیدایمان یکیست و هرمیزان که بخوانیم میگوییم

 

خدا یارمان باد

 

این روزها خستگی مفرطی سراغمان آمده که نگویید و نپرسید

 

امشب را هم  بیداری میکشیم که آپ کنیمComputer

 

راستش را بخواهید آمده بودیم تا سوتی بنویسیم

 

حال که داریم می اندیشیم به این نتیجه نایل شدیم که سوتیها را فراموش کرده ایم

!!!

 

نمیدانم با این حافظه(به قول یکی از دوستان ماهی قرمز از ما بهتر میباشند!) چگونه میخواهیم کنکور دهیم!!!

 

سوتیها یادمان نمی آید هرقدر به خود زحمت میدهیم

 

میتوان خاطره نوشت!

 

روزی مشاوره داشتیم

 

اصولا کلاس خالی میباشد که هنگامی که معلم تشریف فرما میشوند با انبوهی از خالی بودن کلاس مواجه میشوند!

 

داشتیم در حیاط طناب بازی میکردیم!

 

قرار بود ساعت بعد امتحان زیست داشته باشیم

 

ما هم که از یک ماه پیش نخوانده بودیم میدانستیم یک ساعته نمیتوانیم بخوانیم!

 

بچه ها را جمع نموده و بازی کردیم

 

جرعت (املاش درسته؟) و حقیقت

 

معلمی داریم به نام سرکار خانم حداد که بنده شخصا ایشان را خیلی دوست میدارم. اما نمیدانم چرا دوستان مثل من نیستند! خانم حداد معلمی اند بسیار خوب با قلبی مهربان اما در سر کلاس جدی هستند و بروبکس حسابی از ایشان میترسند و حساب میبرند

 

القصه بطری را چرخواندیم و به یکی از دوستان گفتیم که باید برود و به خانم حداد بگوید که میخواهد عروس ایشان بشود!

 

بنده خدا نزدیک بود از ترس خودش را خیس کند

 

خلاصه با کلی اصرار قرار شد به جای خانم حداد، به خانم بینا(معاون مدرسه) بگوید

 

دوباره بطری را چرخاندیم و سوالهای دیگر و چیزهایی که دیگر جایش نیس تا اینکه...

 

به یکی از دوستان گفتیم که باید دستمال بردارد و دفتر آقایان را هنگامی که تمام اساتید مرد هستند، گردگیری کند

 

باز بطری چرخید و...

 

تا اینکه زنگ به صدا آمد

 

آخرین نفر هم مجبور شد برود و به خانم حداد بگوید میخواهد عروسشان شود

 

با دوستان به سمت خانم بینا رفته و دور ایشان حلقه زدیم

 

سپیده ی بیچاره هم باید میگفت!

 

- خانم بینا، شما پسر دارین؟

 

- بله

 

-چند تا؟

 

- چرا؟

 

- حالا شما بگین؟

 

- یکی

 

-چن سالشه؟

 

خانم بینا مانده بود این دخترا چرا اینقدر پررو شده اند!

 

- آره؟ چن سالشه؟

 

- به درد شماها نمیخوره!

 

- حالا شما بگین، ما کنار میایم

 

- ۱۲ سالشه

 

- میشه من عروستون بشم؟

 

در اینجا بود که خانم بینا دیگر نیامد بیش پرسیدن صوابش!(مراجعه گردد به مناظره فرهاد و خسرو)

 

سپیده جان هم لطف کردند و از خجالت آب شدند!

 

بچه ها هم بچه های قدیم خودمان! اینان باید خجالن بکشند!!!

 

حال نوبت فاطمه بود که برود گردگیری!

 

دستمالی از مستخدم مدرسه گرفته ، در زد و وارد دفتر آقایان شد

 

بیچاره شروع کرد به تمیزکاری!

 

یکی از استادهای گرام، گوشی خود را درآورده و شروع نمودند به گرفتن عکس از فاطمه ی بخت برگشته!

 

دیگر آن بود که لیلا برود نزد خانم حداد خواستگاری!

 

ناگهان متوجه شدیم که لیلا جان غیبشان زده

 

دوستان بسیج شدند و از هر سوراخی که بود پیدایش نمودند

 

رنگ بر رخسار نداشت

 

لبانش سیاه و صورت به سان گچ

 

دستانش در صفر کلوین و صدای قلبش به گوش میرسید

 

از ۴ طرف او را نگه داشته بودیم تا در نرود!

 

بچه های مدرسه که خبر دار گشته بودند دم در دفتر جمع شده بودند!

 

سارا وارد دفتر شد و از خانم حداد خواست که چن لحظه به بیرون بیایند

 

خانم حداد پرسیدند چرا؟ سارا گفت: برای یک کار خیر!

خانم حداد که بیرون آمدند با سیلی از دانش آموزان مواجه شدند که در میان جمعیت لیلا ایستاده بود

 

فائزه با بادبزن خانم حداد را باد میزد که نکند جوش بیاورند

 

خانم حداد:چی شده؟

 

لیلا: خانم حداد میدونین، چیزه...

 

- چیه؟ این دختره بهم گفت کاره خیره.

 

- آره خانوم. میدونین. آخه نمیتونم بگم....

 

- بگو چیه من وقت ندارم

 

- آخه خانوم حداد روم نمیشه بگم....

 

- چیه میخواین امتحانتون رو کنسل کنین؟

 

- نه نه خانوم. چیزه...  ا.... خانوم حداد .... نمیدونم باید چه جوری بگم.....  راستش..... راستش ..... راستش من.... من میخوام...... من میخوام عروستون بشم!

 

بدبخت داشت می افتاد از استرس

 

خانم حداد هم که نمیدانستند چه بگویند !!!!

 

اوضاع حساس شده بود

 

دوستان که تا لحظه ای پیش درحال قهقهه بودند همه از ترس ساکت شده بودند

 

که یکی از دوستان دلیر به خانم حداد توضیح داد که ماجرا از چه قرار بوده است

 

خلاصه اینکه همین دیگر

 

اما خانم حداد خیلی معلم خوبی هستند

 

دیگر بس است

 

فردا باید بیدار شوم خر بزنم

 

درضمن

 

عید تان مبارک

 

خدانگهدارتان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 1:26  توسط پریا  | 

کنکــــــــــــور!!!!

سلام

سلام

سلام

خوب تشریف دارین؟

ما هم بحمدالله حالمان خوش است

این خره بیچاره را از بس زدیم صدایش درآمده است

خداوندا

مرا امسال یاری کن تا رتبه مان یک رقمی شود

ما هم به نوبه خودمان تلاشمان را مینماییم

خدایا

ما را برابر فامیل ضایع نگردان

الهی آمین

 

خوب

سلام

خوبین؟

خوش هستید؟

دلتان برایم تنگ شده بود. خودمان میدانیم!

چکار کنیم، عزیزیم دیگر

کنکور ما را نمیهلد

هی وسوسه میشویم که بیاییم و آپی کنیم اما نفس لوامه جان رخصت نمیدهند(حال کنین، ادبیاتمان پیشرفت نموده)


فائزه: مکعب سوم این عدد چیست؟(منظورشان فرجه سوم بود!)

 

دیگر وقتمان اجازه نمیدهد بیش از این بمانیم

خدانگهدارتان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 20:32  توسط پریا  | 

به به

سلام علیکم

اول از همه به دوستان گلم مژده ی گل، سارا جون، سحر خانوم و فاطمه جان تبریک میگویم که در المپیاد قبول شدند و به دوره راه یافتند! خیلی خوشحال شدیم دوست جونها! یادی هم از ما بکنید در دوره. درضمن باید شیرینی هم بدهید. نه شیرینی کم است. باید دعوتمان کنید شاندیز به صرف شیشلیک!

میبینیم که امتحانات کوله بارشان را جمع کردند و تشریف گرامیشان را بردند!

لکن آثار خود را بر جای گذاشته اند

امتحانات نسبت به سالهای اخیر بیسیار سخت تر شده بودند، اگر از دستشان هم در می رفت و امتحانی هم آسان میبود، آن را هم با بی دقتی خراب مینمودیم!

القصه این که معلوم نمیباشد چه معدلی در انتظارمان است

بی صبرانه منتظر آن روز هستم که عکس العمل مادر جان را ببینم!!!

تا به حال در کارنامه زیر ۵/۱۹ نداشته ایم! اما این بار کولاک نمودیم!

خاک بر آن سرمان،مثلا زیست برای ما ضریبش ۴ میباشد، و چون تخصصی میباشد، ضریب ۳ نیز دارد که میشود ضریب ۱۲!!!

اما گویا قرار است پایین ترین نمره مان همین زیست باشد!

یا خدا!

چه کنیم؟

به مادر جان گفته ایم میشویم ۵/۱۹!!!

این چه وضعش است؟

ر..... شد به احوالاتمان!

مادر جان میگوییند: پریا، نمره زیر ۱۹ که نداری؟

-کی من؟ نه!!!

 

این چه بود که بر سر ما آمد؟!

خدا جان

خودت به دادمان برس

 

خلاصه این که امتحانات را بد دادیم!

 

وقت هر چه باشد دیگر وقت سوتیهاست!

 

الهی بگردیم

برادر جانم بسیار گناه میدارد

طفلک مدام در حال خون دماغ میباشد

فداش شوم در طول ۳ روز ۲ کیلو لاغر شدند!

بعد هی همه میگویند چرا این پسر اینقدر لاغر است!!!

برایش دعا کنید که خوب شوند.

خلاصه

روزی برادر جان خون دماغ شدند

رفته بودند گلاب به رویتان دستشویی تا خون بند بیاید

مادر جان بعد از مدتی به من گفتند که برو به امین بگو اگه خونش بند اومده آب بکشه بینیشو

ما هم رفتیم و گفتیم: امین جون، مامانی گفت اگه آبت بند اومد بینیتو خون بکش!!!

به به

چه شد

دیگر برویم

خدا نگهدارتان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 10:26  توسط پریا  | 

به به

سلام علیکم

اول از همه به دوستان گلم مژده ی گل، سارا جون، سحر خانوم و فاطمه جان تبریک میگویم که در المپیاد قبول شدند و به دوره راه یافتند! خیلی خوشحال شدیم دوست جونها! یادی هم از ما بکنید در دوره. درضمن باید شیرینی هم بدهید. نه شیرینی کم است. باید دعوتمان کنید شاندیز به صرف شیشلیک!

میبینیم که امتحانات کوله بارشان را جمع کردند و تشریف گرامیشان را بردند!

لکن آثار خود را بر جای گذاشته اند

امتحانات نسبت به سالهای اخیر بیسیار سخت تر شده بودند، اگر از دستشان هم در می رفت و امتحانی هم آسان میبود، آن را هم با بی دقتی خراب مینمودیم!

القصه این که معلوم نمیباشد چه معدلی در انتظارمان است

بی صبرانه منتظر آن روز هستم که عکس العمل مادر جان را ببینم!!!

تا به حال در کارنامه زیر ۵/۱۹ نداشته ایم! اما این بار کولاک نمودیم!

خاک بر آن سرمان،مثلا زیست برای ما ضریبش ۴ میباشد، و چون تخصصی میباشد، ضریب ۳ نیز دارد که میشود ضریب ۱۲!!!

اما گویا قرار است پایین ترین نمره مان همین زیست باشد!

یا خدا!

چه کنیم؟

به مادر جان گفته ایم میشویم ۵/۱۹!!!

این چه وضعش است؟

ر..... شد به احوالاتمان!

مادر جان میگوییند: پریا، نمره زیر ۱۹ که نداری؟

-کی من؟ نه!!!

 

این چه بود که بر سر ما آمد؟!

خدا جان

خودت به دادمان برس

 

خلاصه این که امتحانات را بد دادیم!

 

وقت هر چه باشد دیگر وقت سوتیهاست!

 

الهی بگردیم

برادر جانم بسیار گناه میدارد

طفلک مدام در حال خون دماغ میباشد

فداش شوم در طول ۳ روز ۲ کیلو لاغر شدند!

بعد هی همه میگویند چرا این پسر اینقدر لاغر است!!!

برایش دعا کنید که خوب شوند.

خلاصه

روزی برادر جان خون دماغ شدند

رفته بودند گلاب به رویتان دستشویی تا خون بند بیاید

مادر جان بعد از مدتی به من گفتند که برو به امین بگو اگه خونش بند اومده آب بکشه بینیشو

ما هم رفتیم و گفتیم: امین جون، مامانی گفت اگه آبت بند اومد بینیتو خون بکش!!!

به به

چه شد

دیگر برویم

خدا نگهدارتان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 10:26  توسط پریا  | 

فصل امتحانا

سلام

سلام

خوب هستید؟

میبینم که هنوز هم بعضی از دوستان می آیند و سر میزنند

متشکرم دوست جونهام!!

فصل امتحانات است و خوش گذرانی

میگویند سالی که نیکوست از بهارش پیداست!

امتحانات نهایی هم باحال اند!

اولین امتحان چرا باید دینی باشد آخر؟

چقدر اینها خنگند!

بابا اولین امتحان را آسان بگیرید!

روحیه بدهید!

نه ضدحال!

خلاصه من که خوانده بودم و خوب هم دادم

این شاالله ۲۰ میشوم

میخواهم معدل نهایی ۲۰ بگیرم

برایم دعا کنین ها!

امتحان بعدی ریاضی

۳ روز وقت دادند اسکلها برای ریاضی!

آخه ریاضی نهایی چی دارد مگر؟!

من که روز اول را به خوش گذرانی گذراندم

روز بعدی زیست خواندم!(۵ صفحه! آن هم به اصرار مادر جان که غر می زدند که درس بخوان!)

روز بعد تصمیم گرفتم بچه خوبی بشوم و ریاضی بخوانم

جزوه را باز کردم که یکی از دوستان زنگ زدند خانه

ساشا جان بودند و کلی سوال ریاضی

سوالها را بی کم و کاست حل کردم

بعد از اتمام تماس، اعتماد به نفسی بهمان دست داد که نگو و نپرس

جزوه را بستیم و الافی (املایش درست میباشد؟!) را شروع کردیم

از شانس بدمان تلفن یک طرفه بود و نمیشد آمد اینترنت یا زنگ زد به دوستان!

خلاصه اینکه خوش گذراندیم تا شب

شب دوباره ساشا جان زنگیدند و مشکلات بعدی را هم حل کردیم

تصمیم گرفتم دیگر درس بخوانم

رفتم وضو بگیرم تا نمازمان را اول وقت بخوانیم که دوست دیگرمان زنگ زدند

ای بابا

این دوستان ما را نمی هلند!(نکته این که امتحان بعدی ادبیات است! معنی : رهایم نمیکنند!)

سوالها را جوابیدیدم و نمازمان را خواندیم

نشستیم پشت میزمان بلکه چند صفحه آخر جزوه را که تا به حال چشممان به جمالشان روشن نشده را بخوانیم که مادر جان گفتند: برویم بیرون؟

من هم بی معطلی گفتم: برویم!

و رفتیم پیاده روی

ساعت ۱۰:۳۰ برگشتیم به خانه

به خود گفتم پریا جان، دیگر بد نیست محض رضای خداوندگار کمی هم درس بخوانی

خلاصه اینکه به خودمان زحمت دادیم و ۵ صفحه بهینه سازی را خواندیم که ای کاش نمیخواندیم و میخوابیدیم! زیرا هیچ سوال بهینه سازی نیامده بود

سپس خوابیدیم و صبح بیدار شدیم

با آرامش تمام صبحانه را میل فرمودیم و رفتیم پایین تا سرویس جان بیایند. ساعت ۶:۴۰

میخواستم جزوه ام را در بیاورم و یک نگاهی بیندازم اما به خودمان گفتیم بگذار سرویس بیاید بعد میخوانی

حال ساعت شد ۷:۱۵ اما سرویسمان تشریف فرما نشد

مادر جان هم خواب بودند که نمیتوانستم زنگ خانه را بزنم

طبق معمول هم گوشیمان شارژشان ۰ بود!

بهناز جان زنگ زدند:

پریا، دنبال تو اومده؟

نه. دنبال تو هم نیومده؟

نه. گوشیشم برنمیداره. دیر شده. بیا هرکدوممون جدا آژانس بگیریم بریم

باشه. خدافظ

زنگ خانه را زدم

مادر جان بیدار شدند و آمدند

"مامانی، این خانومه هنوز نیومده. گوشیشم برنمیداره"

"الان حاضر میشم میام میبرمت"

تا مادرمان رفتند حاضر شوند بهناز جان تماس گرفتند و گفتند که سرویس می آید

به مادر جان گفتم و منتظر ماندم

سرویسمان آمد

در عقبشان خراب شده بود

جلو نشستیم

رفتیم بهناز را برداریم

در عقب باز هم باز نشد و دونفری جلو نشستیم!

هرکی ما را میدید میگفت این اسکلها با هم رفته اند جلو نشسته اند!

بهناز را گذاشتیم مدرسه خودمان

حوزه ی من فرق داشت(آخر من تجربی ام بهناز ریاضی)

من را هم رساندیم!

گفتم تا ۹:۳۰ امتحانم تمام میشود

امتحان برگزار شد(ساعت ۸)

ساعت ۹ تمام شد!

تا ۹:۲۰ دور کردیم

سپس برگه مان را دادیم

امتحان بعدیمان ادبیات میباشد!

زحمت کشیدیم و امروز ۲ درس را خواندیم!

من دیگر بروم

خدا نگدارتان

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 3:37  توسط پریا  | 

سلام

خوبین؟

ای بابا

فک کنم کسی نمیاد دیگه اینجا!

درش رو تخته کنم بهتره!

به به

سمپادیان عزیز روز سمپاد را پساپس به تمامتان تبریک میگویم

اینشالله صد سال سمپادی بمانیم و بمانید و بمانند و...

آخ آخ

امان از دست این درسه زبانه شیرینه فارسی

پدر ما را در آورده است

پشتمان را شکسته است این درسه زبانه شیوای فارسی

ای بابا

اینها چیستند که به ما آموزش میدهند؟!

ای بابا

فکر کنم آخر سر مجبور بشوم بروم کلاس زبانه فارسی!

آخر این کنکور هم ما را نمیهلد!(ادبیات را حالیدین؟ یعنی رها نمیکند!!!)

دله همه تان بسوزد

چشم تمام حسودان کور، خرخوان شده ام!

میخواهم گوش شیطان کر رتبه ۲ کنکور را بیاورم! فقط۲

اگر توانستید بگویید چرا ۱ نه؟!

نمیتوانید!

من هم نمیگویم تا در کفش بمانید!

آن هم عجب کفی!!!

بی خیال

میرسیم به سوتیها

راستش را بخواهید بیسیار خسته میباشم

میروم لالا

بعد می آیم و میگویم

فعلا

بابای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 2:43  توسط پریا  | 

سلام

سال نوتون مبارک

خوبین؟

بعد سالیان دراز اومدم آپ کنم

زیاد وقت ندارم

کلی درس دارم

فقط دلم گرفته بود اومدم

یه سوتی:

 

دیشب تا صبح داشتیم با بروبکس گل یا پوچ بازی میکردیم!

پسرا یه گروه

دخترا یه گروه

حال کردم تک ضرب گل رو گفتم!

بی خیال

داداشم داش خودشو با پسر داییم مقایسه میکرد

پسرداییم معمولی بود، داداشیم مشکل داش تو اون زمینه که داشت حرف میزد

بعد من میخواستم بگم که بابا اون بیچاره مشکل نداره تو یه کم با بقیه فرق داری که گفتم:

"بابا پارسا سالمه، تو غیر استثنایی هستی!"

آخه یا باید میگفتم غیر طبیعی یا استثنایی(!) اما هردو رو طبق معمول با هم گفتم!

 

راستی

سال نو همگی مبارک

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 0:17  توسط پریا  | 

سلام

خوبین؟

میدونم که دیگه کسی به اینجا سر نمیزنه

اما گفتم بد نیس که بیام و آپ کنم تا اینو حذف نکنن!

به هر حال


از مامانم یهو پرسیدم: مامانی، ۳۶۰۰ سال میشه چن ماه؟

مامانم: ۱۰۰ ماه!

بعد که دید کلی و تعجب کردم و گفتم اشتباه میگه گف:نه. ۲ سال و....

نه. ۸ سال و....

-:مامان چی میگی؟ میگم ۳۶۰۰ سال چن ماهه؟

-آها. آخه من فک کردم میگی ۱۰۰ سال چن ماهه! در ۳۶ ضربش کردم!

وای

مامانی چی میگی!

اصلا اگه اشتباه کردی، مگه هر سال ۳۶ ماهه؟!

Hello"بابای"Hello

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 2:55  توسط پریا  | 

30 دی هم تموم شد!!!

سلام

خوبین؟

بالاخره ۳۰ دی هم تموم شدYah

ولی عجب امتحانی بود

خیلی سخت بود

من نمیخواااااااااااااااااااام

قبول نمیشم


خوب

بریم سر اصل مطلب

سر جلسه المپیاد...

یه سوالی بود که باید واسه حل کردنش شکل میکشیدم

برگه سوالا هم که کوچیک بود و نمیشد...

پس مجبور شدم از برگه چکنویسی که بهمون داده بودن استفاده کنم

شکلو پررنگ کشیدم

جاهایی رو که آنزیم اثر میکرد رو پاک کردم

اما دیدم جواب این گزینه نمیشه

پس شکلو دوباره پررنگ کردم و رفتم سراغ گزینه بعدی و دوباره بعضی قسمتاشو پاک کردم

اما بازم این جواب نبود

گزینه سوم درست بود

اما ازبس پاک کردم و کشیدم چکنویسه داشت سوراخ میشد...

وای....

چی شد؟!

این برگهه که چکنویس نبود...

پشت پاسخنامم بود!

واااااااااااااااااااااااای

حالا گریم گرفته

تمومم نمیشه!!!

خانومه اومد گفت: چی شده؟!

بش گفتم

بهم گفت اشکال نداره

مشکلی واسه تصحیح برگت پیش نمیاد!

آخ جون

واسم دعا کنین که واقعا مشکلی پیش نیاد

من دیگه برم

فعلا

بابای

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 1:43  توسط پریا  | 

سلام

خوبین؟

بالاخره ۳۰ دی هم تموم شد

ولی عجب امتحانی بود

خیلی سخت بود

من نمیخواااااااااااااااااااام

قبول نمیشم


خوب

بریم سر اصل مطلب

سر جلسه المپیاد...

یه سوالی بود که باید واسه حل کردنش شکل میکشیدم

برگه سوالا هم که کوچیک بود و نمیشد...

پس مجبور شدم از برگه چکنویسی که بهمون داده بودن استفاده کنم

شکلو پررنگ کشیدم

جاهایی رو که آنزیم اثر میکرد رو پاک کردم

اما دیدم جواب این گزینه نمیشه

پس شکلو دوباره پررنگ کردم و رفتم سراغ گزینه بعدی و دوباره بعضی قسمتاشو پاک کردم

اما بازم این جواب نبود

گزینه سوم درست بود

اما ازبس پاک کردم و کشیدم چکنویسه داشت سوراخ میشد...

وای....

چی شد؟!

این برگهه که چکنویس نبود...

پشت پاسخنامم بود!

واااااااااااااااااااااااای

حالا گریم گرفته

تمومم نمیشه!!!

خانومه اومد گفت: چی شده؟!

بش گفتم

بهم گفت اشکال نداره

مشکلی واسه تصحیح برگت پیش نمیاد!

آخ جون

واسم دعا کنین که واقعا مشکلی پیش نیاد

من دیگه برم

فعلا

بابای

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 1:40  توسط پریا  | 

سلام

خوبین؟

میدونم دلتون واسم یه ذره شده، اما چیکار کنم

تقصیر خودم نیس!

درسا زیاد شده!

تاریخ المپیاد هم افتاده جلو دارم خر میزنم!

آخ، تو رو خدا همتون واسم دعا کنین که قبول شم!

خواهش میکنم یادتون نره، واسم دعا کنین

دست همگیتون که منوز به یادمین و بهم سر میزنین درد نکنه

ایشالله (درست نوشتم؟!) جبران میکنم

دیگه برم

تا بعد

Arabic VeilبابایArabic Veil

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 0:45  توسط پریا  | 

سلام

خوبین؟Flower

خوشین؟

خوش میگذره؟

میدونم دلتون واسم یه ذره شده!

باشه، حالا که اومدم!

خوب، بریم سر اصل مطلب که همون سوتی می باشد!

گوشی یکی از بچه ها(زینب) گم شدده بود...

طفلی دپرشن گرفته بود...

گفت:بچه ها(من و صدف)، اگه گوشیم پیدا شه، بهتون شیرینی میدم...

واسه همین صدف هی به گوشیش زنگ میزد تا بفهمه کجاس!!!

شب، یکی جواب داد و قرار گذاشت تا گوشیو بده...

جلسه ی بعد...

من و زینب با هم میریم کلاس...

زینب گفت:بیا به جای شیرینی واست دلستر بخرم...

وقتی رسیدیم کلاس و صدف فهمید، عصبانی شد که چرا واسه اون نخریدیم...

چندین جلسه گذشت و صدف فراموش کرد....

(حالا اینجا کلاس زبانم هست!)

یه روز وسط بحث کلاس، صدف یهو یادش اومد، حواسش نبود...

یهو داد زد:"راستی، تو هنوز شیرینی دلسترتو به من ندادی!

شیرینی دلستر؟! منظورت شیرینی موبایله؟

 

نظر بذار، بعد برو

بابای

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:30  توسط پریا  | 

!!!این یکی متفاوته!!!

سلام

خوبین؟

ای بابا، چرا نظر نمیذارین؟؟؟!!!

این آپ با آپای قبلی خیلی فرق داره، سوتی نیست، اما برای خودم خیلی خنده داره!!!

چند هفته پیش یکی از بچه های شر کلاسمون به اسم "سحر دارابی" چون ناخن شست پاش رفته بود توی پاش، عمل داشت و یه چند روزی غایب بود...

یکی از بچه ها یه کار جالب کرد که خبرش در عرض 5 دقیقه تو کل مدرسه پیچید!!!

واسه سحر گواهی فوت نوشت و زد به دیواری که سحر کنارش مینشست؛ یه عکس مضحکم ازش چاپ کرد و کنارش پارچه ی سیاهی هم چسبوند...

نوشته این بود:

بالای عکس نوشت:"روحش شاد و یادش گرامی"

متن:

"هو الباقی"

   بدین وسیله مرگ به هنگام و به جا و مناسب جوان ناکام، اعجوبه ی قرن، مرحومه ی مغفوره، سخر دارابی را به دلیل ورود ناخن انگشت شست پا به انگشت شست پا را اعلام میداریم.

ضمنا مراسم ختم و کفن و دفن و ... به وصیت وی صرف دوستان وی(معلولان ذهنی) میشود.

لطفا برای شادی روح مرحومه یک بار به طور کامل سریال جواهری در قصر را نگاه بفرمایید.

دوستان و فامیل وابسته و دست اندرکاران سریال افسانه ی جومونگ و...

 


خوب، حالا سوتیها:

فاطمه:"نگار، گلبولای قرمز تا ۵ سالگی کجا ساخته میشن؟"

نگار:"کباد و طحل"

(کبد و طحال)


معلم ریاضی بعد از کلی ساده کردن مسئله رسید به این:

A2-a1 و a3-a2وa4-a3

معلم:"بچه ها، این شما رو یاد چی میندازه؟"

نگار:"بابابزرگ خدابیامرزم!!!" 


واسه امروز کافیه

تا بعد...

                                             

                                        GeminiArabic Veil"بابای"Arabic VeilGemini

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:30  توسط پریا  | 

باز من جوگیر شدم و برگشتم، اما کی دوباره بیام، خدا میدونه!!!!

ســـــــــــــــــــلاااااااااااااااامممممممممممممممم

خووووووووووووووبــــــــــــــــیــــــــــــــــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

هورا!!!! من بالاخره بعد از قرنها دارم آپ میکنم!!!!!!!

ولی با کلی سوتی برگشتم


همین ۲ دقیقه پیش داشتم واسه امین(داداشم) درمورد تاریخ ایران حرف میزدم...

-"... بعدش ناصرالدین شاه تو پنجاهمین سالگرد تاجگذاریش گلوله خورد و به شهادت رسید!!!"

(آخه تو مراسم تاجگذاری، در چه راهی به شهادت رسیده؟؟؟!!!)


داشتیم با دختر داییم(کیانا) درمورد رفتن به خارج و ادامه تحصیل تو اونجا صحبت میکردیم...

کیانا:"....نه، من از ایران نمیرم، من پایکوب ایرانم!!!!"

(بعد از کلی بحث فهمیدیم منظور خانوم از پایکوب پایبند بوده!!!!)


با غزل داشتیم حرف میزدیم....

غزل:"...قرار نیست کسی اطرافی بشه!!!!"Yah

(آفتابی بشه!!!)


داشتیم با زینب واسه امتحان زیست میخوندیم....

زینب:".....و شیرابی و سیردان ...."

(منظور همون سیرابی و شیردان است!!!!) 


داشتیم با نازگل و کیانا همه با هم دعوا میکردیم....

دعوای من و کیانا شدید شده بود....

نازگل:"پریا، مواظب خودت باش، کیانا دسته ضرب داره!!!!"

(ضربه دست!!!)

 توروخدا نظر بدین

خوب، بازم سوتی گرفتما؛ اما واسه دفعه بعد،

فعلا...

                                              Arabic Veil "بای بای"Arabic Veil

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 19:39  توسط پریا  | 

سلام

خوبین؟

چطورین؟

خوش میگذره؟

وای، از کی آپ نکردم؟؟!!

حالا که آمدم!

اما کلی سوتی دارم!!!

سر کلاس زیست:

معلم:"نسیم، بگو ببینم کلاهک از چی ساخته شده؟"

نسیم:"کلاژن!!!"


تو آزمایشگاه شیمی بودیم، یهو دیدم بچه ها زدن زیر خنده وقتی پرسیدم که ماجرا چیه، ملیحه گفت:"هیچی، مهسا گفت:"امین حیایی و زنش ۵ ساله که زن همن"!!!"


من و امین(داداشیم) داشتیم با هم درس میخوندیم...

من:"امین، اون ماژیک شب نویست رو بده!!!"(شب رنگ)


توجه توجه: عنصر جدیدی کشف شد!!!

سر کلاس شیمی....

عارفه:"خانم حسینی، ببخشید، نمک عنصر نافلز و براقیه؟؟؟!!!"


سر کلاس بیوشیمی....

معلم داشت درمورد آنتروپی حرف میزد، بعد یه مثال زد که درمورد حل شدن قند در آب بود که در چه حالتی آنتروپی بیشتره...

منم با هرچی میگفت مخالف بودم و هی به ملیحه غر میزدم که این اشتباه میگه...

ملیحه هم که اعصابش از دست من خورد شد گفت:"آخه کجاش اشتباهه؟"

من:"مگه شکر(قند) از Na و Cl تشکیل نشده؟؟!!"

(یکی نیست بیاد بگه آخه تو هنوز فرق نمک و شکر رو نمیدونی؟؟!!)


خوب دیگه باید برم، کلی کار دارم

                                              "بای بای"

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 22:22  توسط پریا  | 

تابستون بهتون خوش میگذره؟

سلام

خوبین؟

چطورین؟

تابستون بهتون خوش میگذره؟

به من یکی که بد نمیگذره

خوب، بریم سراغ سوتی!!!

چند روز پیش دوره خونه ی ما بود...

شادی رفته بود پشت پیانوم نشسته بود و داشت واسه خودش میزد

هرچی هم بهش میگفتیم بسه دیگه گوش نمیکرد...

با بچه ها رفتیم تو اتاقم ولی شادی همونجا موند و داشت پیانو میزد

بعد از یک مدتی من دیگه اعصابم خورد شد و رفتم به شادی بگم دیگه بس کنه...

با عصبانیت رفتم و گفتم:"اِ، بسه دیگه، پیانو بیا اینجا!!!"

منظورم شادی بود!!!


داشتم با داداشم درمورد برنامه ی امپراتور دریا حرف میزدم...

من:"...بعد یونگ جانگ میره پیش یوم مام!!!"

(یونگ جانگ و یوم مام یک نفرند!!!)


سحر:"موبایلم داداشمو گرفته!!!"

(منظور اینه که داداشم موبایلمو گرفته!!!)

بعد که ما ازش دلیلش رو میپرسیم میگه:"آخه داداشم یه خط ایرانسل داشت، یه خط واقعی، بعد..."

(مگه ایرانسل غیر واقعیه؟؟؟!!!)


یه روز که بابام اومده بود دنبالم تا از کلاس زبان برگردیم خونه، از کنار خیابون که رد میشدیم یه تابلویی دیدم که روش نوشته بود:"سیب زمینی ۵ کیلو ۱۰۰۰"

من از بابام پرسیدم:"خوب چرا مینویسن ۵ کیلو ۱۰۰۰؟"

-"خوب چی بنویسن؟"

-"کیلویی۲۵۰"Yah

-"نه، ببخشید، اشتباه شد، کیلویی ۲۰ تومن"

-"نه، این که نشد، کیلویی چقدر میشه؟"

بابامم خندش گرفته و میگه:"چون خیلی ها مثل تو از این اشتباها میکنن!!!"


من خودم وقتی هستی این سوتی رو داده نبودم، ولی واسم تعریف کرده:

هستی و ندا رفته بودن استخر...

داشتن تو قسمت عمیق شنا میکردن...

هستی:"اِ!!!چرا عمیق کم عمق شد؟!"

(چرا کم عمق شد!!!)


فکر کنم کافی باشه

پس فعلا

                      Arabic Veil"بابای"Arabic Veil

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 15:37  توسط پریا  | 

یـــــــــــووووووهــــــــــــــوووووووو!!!!!!!!!من دوباره آمدم!!!!!!!!!!

سلام 

خوبین؟ 

وای که چقدر دلم واسه همتون تنگ شده بود 

راستش رو بخواین دوباره کامپیوترم خراب شده بود!!!

ولی به وبلاگاتونم با موبایلم سر میزدم اما نمیتونستم نظر بذارم!!!

ولی امروز درست شد بالاخره Computer

خوب، این مدت چه اتفاقا که نیفتاده!!!

کلی سوتی گرفتم از بچه ها!!!


چند روز پیش که بازی ابومسلم بود...

یکی از بازیکنهای ابومسلم(یادم نیست کی بود) داشت تعویض میشد...

خبرنگار:"...حالا ابومسلم به بیرون از زمین میره!!!"


با یکی از دوستام(خانوادگی) رفته بودیم بیرون...

من:"فرناز، من که خیلی گرسنم، معده بزرگه کوچیکه رو خورده!!!" 


چند روز پیش داداشم اومد پیشم و بهم گفت:"پریا، با dark یک جمله ی ساده بساز که منم بلد باشم"

منم چون زبان انگلیسیم خوبه، بدون فکر گفتم:"at night the sky is very night!!!"

منظورم این بودا(at night the sky is very dark!")


با بچه ها تو تابستون دوره داریم که هفته ای یک بار خونه ی یکی از بچه ها جمع میشیم که دلمون واسه هم زیاد تنگ نشه...

خونه سونیا اینا بودیم...

یکی از بچه ها:"بچه ها، سوغاتی همدان چیه؟"

هستی:"غار علی صدر!!!" 


من موهام فره...

هستی رو به من:"موهای تو لخته، اما چون فر داره معلوم نمیشه!!!"

منظور:(موهای تو نرمه، اما چون فر داره معلوم نمیشه!!!") 


خونه ی شادی اینا بودیم...

خاله ی شادی آمده بود دم در خونه و زنگ در رو زد...

شادی آیفون رو برداشت و گفت:"بله؟"

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد خالش ازش خواست که بگه مامانش بیاد پای آیفون...

شادی:"گوشی دستتون!!!"


خب، فکر کنم جبران این غیبت طولانیمو کرده باشم

پس فعلا

                            Arabic Veil"بای بای"Arabic Veil

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 22:30  توسط پریا  | 

بالاخره آمدم!

سلام                    

خوبین؟

همین امروز امتحانام تموم شدن!!!   

بالاخره همین الان کامپیوترم درست شد!!!        

اما از طرفی هم خوب شد که تا حالا کامپیوتر خراب بود، وگرنه معلوم نبود به درسهام میرسیدم یا نه!!!         

هی به من گیر ندین چرا زندگی خسته کننده!!!

از این بدترم میشه؟!:

استقلال که شد سیزدهم جدول!         

چلسی هم که قهرمان نشد!    

میلان هم که فصل بعد نمیتونه جام باشگاههای اروپا شرکت کنه!   

حداقل باید خدا رو شکر کنیم که جام حذفی استقلال قهرمان شد!!!


خوب، از این حرفها که بگذریم میرسیم به سوتیها!!!    

داشتم واسه امتحان دینی میخوندم که گوشه ی یکی از صفحه ها اینو نوشته بودم:

با بچه ها نشسته بودیم و داشتیم مثل همیشه چرت و پرت میگفتیم!

من:"یه روز دختره با مامان بزرگش میره مانتو فروشی...

دختره:آقا، این مانتو چند؟

مانتو فروش که تخس بوده میگه:دو تا بوسه!

دختره مانتو رو برمیداره و میگه:"مامان بزرگم حساب میکنه"  

بعد همه بچه ها شروع کردن به خندیدن...

ساشا:"این جوکه؟!"

ستایش:"نه، تو تعزیه میرن میگن ملت گریه کنن!!!"

ساشا:"آخه من فکر کردم واقعیه!!!!!!!!" 


سر کلاس دینی که بودیم معلم یک سری ویژگیهایی رو گفت و بهد پرسید:"...خوب، نماز این فرد چه حکمی داره؟"

یکی از بچه ها که نمیدونم کی بود:"نجس است!"


بعضی از سوتیها رو هم که میتونین تو نظرات پیدا کنین!

مثلا amiraram گفته:"...تو شما..."!!!!!    


یک روز سر کلاس اجتماعی که معلم داشت درمورد به عهده گرفتن نقشها حرف میزد، مریم آمد یک مثال بزنه...

"وقتی سه سالم بود و خواهرم یک ساله بود مامانم من و خواهرم رو تو خونه تنها میگذاشت و میرفت سرکار؛ وقتی برمیگشت میدید مثلا دست خواهرم نیست!"                  

معلم:"خوب بیشتر از اینم نمیشه انتظار داشت!"

دیگه باید برم، پس...

                                                       "بای بای"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:13  توسط پریا  | 

سوتیهای ندا!

سلام

خوبین؟              

دیگه امتحانا شروع شدن!         

همین دیروز امتحان کامپیوتر داشتیم

گند زدم به تمام معنا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   

 تا ۲۹ ام امتحان داریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!     

خدا رحم کنه         

وای که چقدر ندا امروز سوتی داد!                         

معلم به یکی از بچه ها گفت بره گچ بیاره...

وقتی طرف برگشت یه جعبه گچ سفید دستش بود!

معلم:"چرا سفید؟رنگی نبود؟"

ندا از ته کلاس گفت:"مدرسه به ته دیگ خورده!"       

منظورش این بود که کفگیرش به ته دیگ خورده!!!      

آخر کلاس معلممون آقای بصیری گفت:"خوب،حالا هر کی هرچی دلش میخواد بگه، از مدرسه، از کلاسایی که با هم داشتیم، از هرچی..."

ندا:"شما خیلی زود از کنترل خارج میشین، مثلا اون روز با جزوه ی حضورغیاب محکم زدین تو سر من!"       

آخه یا بگو جزوه سوالا، یا بگو دفتر حضورغیاب!  

ما که نفهمیدیم منظورش کدوم بود!

خوب،فکر کنم بسه،پس...

                                       "بای بای"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:39  توسط پریا  | 

اتاق کامپیوتر و آقای وردکار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام                       Flower

خوبین؟

سر کلاس فیزیک آخر کلاس که آقای وردکار درسشونو داده بودن و کلاس تقریبا تموم شده بود

من و لیلا اجازه گرفتیم که بریم اتاق کامپیوتر         

آمدیم،ولی دیدیم اتاق کامپیوتر کلاسه و نمیذارن ما بریم تو.....     

من و لیلا هم که دیگه حوصله نداشتیم که بریم سر کلاس،تو راهروی مدرسه داشتیم میگشتیم...

به لیلا گفتم که بریم حیاط که اگه یک دفعه آقای وردکار زود تر از کلاس بیرون آمدن ما رو نبینن که اتاق کامپیوتر نیستیم....

رفتیم دم در وایستادیم تا وقتی زنگ بخوره زود بریم حیاط....

تا زنگ خورد به لیلا گفتم:"لیلا،بدو بریم تا وردکار نیامده و ما رو اینجا ندیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"    

تا اینو گفتم دیدم آقای وردکار از کنارم رد شدن و بد جور بهم نگاه کردن!!!!!!!!!!!!!!!     

       

دیگه واسه امروز بسه پس...

                                    Arabic Veil"بای بای"Arabic Veil

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:7  توسط پریا  | 

سلامی بعد از یک ماه!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلامSun

خوووووووبـــــــبـــــــیــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟   Lost the Thread

دلم خیلی براتون تنگ شده

آخه کامپیوترم خرابه          Computer 

،الانم دارم از مدرسه می آپم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! Yah Yah 

یک روز لیلا درس نخونده بود،رو به من کرد و گفت:"پریا،هیچی نخوندم،بهت قول میدم اگه ازم نپرسه دو رکعت نماز شکر بخونم............"

اما معلم ازش پرسید...............

اما لیلا ۲۰ شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

وقتی لیلا برگشت و نشست،من بهش گفتم:"با این که ازت پرسیده،اما هنوزم باید ۲ نماز رکعت شکر بخونی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"  


زنگ تفریح،سونیا دوربین هستی رو ازش میگیره و میگه:

"بده اون موبایلت رو میخوام به یکی تک بزنم!!!!!!!!"

خوب دیگه،باید برم،پس...

                                     Arabic Veil"بای بای"Arabic Veil

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:18  توسط پریا  | 

سوتیهای توپ!!!

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خووووووووووووووبین؟؟؟؟؟؟

یک سری سوتی گرفتم توپ!!!

لیلا داشت درمورد یکی از فامیلاشون که رفته بود جبهه حرف میزد...

-"...بعد  فرستادنش جلوی جلوی جبهه!!!"

البته میدونیم که منظورش خط مقدم بوده!!!


 سر کلاس ریاضی...

مسئله حل شده بود و باید قسمت آخرش رو ساده میکردیم...

صورت پایانی سوال:

    

Sin θ

Cos θ

Sin θ

1

  

                                                       

 

 

 

 

خانم اسدی:"خوب،حالا چیکار کنیم؟"

شکوفه هم گفت:"طرفین وسطین کنیم!"

نمیدونم شکوفه هنوز فرق بین طرفین وسطین رو با دور در دور،نزدیک در نزدیک نمیدونه؟!


 دوباره کلاس ریاضی:

خانم اسدی:"خوب،حالا به من بگن خانم شماره ی... ،شماره ی... ،شماره ی..."

بعد که دید شماره ی هیچ کدوم از بچه ها یادش نیست،با دست به مژده اشاره کرد و گفت:

"خانم،شما بگو!"


 این از همه باحال تره:

ساشا:"۸۲3"(هشتصد و بیست و تری!)

خوب دیگه،واسه امروز کافیه،پس

بای بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:52  توسط پریا  | 

سوتیهای خانواده رو هم ببین!!!

سلام             

خوبین؟                

این مدتی که نبودم رفته بودیم مسافرت(بندرعباس)  Shark Island

اینقدر خوش گذشت  Flower 

راستی،شما چیکار کردین؟         

این بار میخوام سوتیهای اعضای خانواده رو براتون بنویسم...


رفته بودیم خارج از شهر...

پسرداییم:"اینجا شارژ نمیده؟؟؟!!!"   

                             Invisible"منظورش آنتن بود"Invisible


تو راه آمدم کلاس بذارم و از کشورهای خارجی حرف بزنم...     Cheerleader

-"تو بعضی از کشورهای خارج از کشور،..."     

یک دفعه متوجه شدم همه دارن میخندن!     Yah 

آخه یا بگو کشورهای خارجی،یا بگو خارج از کشور!!!   


خوب،دیگه باید برم،پس...

                                             Hello"بای"Hello

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:9  توسط پریا  | 

سال نو مبارک...

سلام....                          Flower Flower Flower Flower Flower Flower Flower

خوبین؟؟؟؟                            

فقط خواستم سال نو رو بهتون تبریک بگم و...

 بگم امشب خیلی مراقب خودتون باشین.  

همین!!!

نظرسنجی این پست غیر فعاله واسه قبلی نظر بذارین!!!

ممنون

                                            Gemini"بای"Gemini

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:22  توسط پریا 

سلام دوباره!!!سوتی گرفتم!!!

سلام خوووووووووووووووووووبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واااااااااااااااااااااای کــــــــــــــــــــــه چقدر دلم واستون تنگ شده!!!!!!

آخه میدونین،نه مامانم اجازه میده وصل شم،نه سوتی جدید گرفتم که بنویسم!!!!!! اما به هر حال الان از مدرسه دارم می آپم!!!!

سر کلاس ریاضی:

معلم:"در مربا قطر ها همدیگر را نصف میکنند!!!!!      

ای ول مربا که قطر داشته باشه!!!!                


 چهارشنبه معلم پرورشیمون نیامده بود و ما علاف بودیم...

داشتیم با ساشا و لیلا حرف میزدیم که...

لیلا:"بچه ها!اونجا رو نگاه کنین،یک هاشمی نژادی از درخت آویزونه!!!"

 اینو که گفت من و ساشا برگشتیم و به بیرون مثل خلها نگاه کردیم!!!

من زود فهمیدم سرکاری است و گفتم خیلی لوسی،...

اما ساشا گفت:"اِ!!!پس کجاست؟"                       

طفلی باورش شده بود!!!   


نمیدونم ما فرزانگانیم یا نه!

ساناز:"2.2=6"                          Yah Yah Yah Yah Yah Yah Yah

درسا:"4.2=16"            

ساشا:"2.8=32" !!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

هنوز جدول ضرب رو نمیدونیم!        


درسا داشت خالی بندی میکرد که زمان انقلاب بوده... HelloHelloHello

درسا:"ما میرفتیم تو خیابانها و میگفتیم بختیار بختیار دشمن بی اختیار!!!"


خوب،دیگه بسه،

                                                           Gemini"بای"Gemini

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 9:6  توسط پریا  | 

من عملام افطذاهه!!!

صلام            

خوبین؟                        

عمروظ نه هوسله صوطی دارم،اسلن ثوطی ندارم که بنویصم!!!

تح کشید...

بابا من دیکطم افطذاهه!!!                  

دیگه عین غدر گیر ندین،حی بیان نزر بظارین و بگین قلت عملایی دارم!!!

خوب چیکار کنم؟!؟!؟!            

من از اول دبسان دیکطم بد بوده!!!       

حمیشه واصه امطهان عملا که حیچکی درث نمیخونه و میره بیرون ،

 من  خودم رو طو اطاغم هبص میکردم و مسل خر اذ رو حمه ی  درصها

 مینوشتم ، آخرشم بیصط نمیشدم !!!      

آخه من چیکار کنم؟؟؟(اِ!!!عین جمله قلت نداشط!!!) 

هالا دیگه راهط شدم،طو دبیرثطان که دیگه عملا نداریم!!! 

عاخه من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟                      

یکی راحنماییم کنه!!!!!!!!!                

   

 منم دوصط دارم ۲۰ شم،هطا ۱ بار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 9:12  توسط پریا  | 

خونه ی لیلا اینا...

سلام

امروز دارم از تو مدرسه اپ میکنم!!!                            

خووووووبیـــن؟                                                     

امروز میخواستم ماجرای خونه ی لیلا اینا رو براتون تعریف کنم...

پنجشنبه بود که رفته بودم خونه ی لیلا اینا...

داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم و این شبکه اون شبکه،که یکهو  لیلا گفت:"اِ!!!این شبکه خیلی شبکه باحالی است...

دیروز داشت درمورد میوز و میتوز حرف میزد..."                

من:"اِ!!!خوب بود؟؟؟"

آره،خیلی توپ بود..."

من:"خوب،حالا چی میگفت؟؟؟"                     

 لیلا:"نمیدونم!!!"                            

من:"پس از کجا میدونی که خوب بود؟؟؟!!!!"

 لیلا:"هیچی،حدس میزنم!!!"                 

آخه تو که ندیدی از کجا میدونی خوب بوده؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:1  توسط پریا  | 

کلاس دینی اونم عجب کلاسی!!!

دیروز کلاس دینی که کلاس دینی نبود!                   

قبل از شروع کلاس یک دفعه دیدیم خانم ابوذر(معاونمون)وارد کلاس شد،یک دفعه همه ی بچه ها رویشان را برگردوندن و مقنعه هایشان را آوردند جلو...                                              

خانم ابوذر که با دیدن این صحنه هم ناراحت شده بود و هم خنده اش گرفته بود گفت:"به خدا باور کنین من نامحرم نیستم!!!"            

خوب بیچاره راست میگه دیگه!...

بعد هم که کلاس شروع شد و معلممون آمدن...

بعد مدتی وقتی میخواستن رکنهای نماز را بگوییند گفتن که رمزش قنترس است!!!...

ق:قیام ، ن:نیت ، ت:تکبیرة الاحرام ، ر:رکوع ، س:سجود...

وقتی اینو گفتن ساشا برگشت و از فاطمه پرسید:"فاطمه،تکبیرة الاحرام چیه؟! همون سبحان الله و الحمد لله ؟..."       

فاطمه که خنده اش گرفته بود آمد ساشا رو دست بندازه گفت:"آره،همونه!"

ساشا هم باور کرد و گفت:"مرسی"و برگشت...                   

بعد که خانم قنبری(معلم دین و زندگیمون)گفتن که تکبیرة الاحرام چیه ساشا با تعجب برگشت و با تمسخر به فاطمه گفت:"دیدی اشتباه کردی؟!کی گفته تکبیرةالاحرام همون سبحان الله هست؟؟؟!!!"        

فاطمه که از تعجب فکش افتاده بود(!)گفت:"بابا تو حالت خوش نیست!اول که میگی تکبیرة الاحرام چیه، بعدم که مسخرت میکنم نمی فهمی، بعدم که می فهمی چیه فکر میکنی من نمیدونم!!!"                    

حالا،به هر حال،این موضوع هم که تموم شد خانم قنبری که دیدن فاطمه خیلی حرف میزنه بهش گفتن که از رو متن درس بخونه...

فاطمه هم شروع کرد تا رسید به این جمله:

فاطمه:"کسی که با مراقبت قلب خود را از غفلت نگه دارد و نفسش را با نظارت از شهوت حفظ نماید و عقل خود را با کسب آگاهی از جهل مُسَوَن دارد،در زمره ی بیداران است."                            

هنوز جمله تموم نشده بود که کلاس از خنده منفجر شد...

حالا بگذریم،بعد از مدتی که اصلا بچه ها ساکت نمیشدن سونیا آمد حرف بزرگتر از دهنش بزنه و بگه مغلطه نکنین که گفت:"اِ!!!مغلغه نکنین دیگه!!!"

آخی،طفلی آمد اوضاع رو بهتر کنه بدتر شد!!!...               

خلاصه اگه از بقیه ی سوتیها هم فاکتور بگیریم،باز هم کلاس  جالب و مهیجی بود!!!

دیگه واسه امروز کافی است،پس...

                                                 Gemini"بای بای"Gemini

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:16  توسط پریا  |