سلام سلام سلام
خوب هستین؟
حال شریف خوش است؟
ما که خوبیم و خوشیم و روزگار به سر میرسانیم
بسی با این کنکور لذت میبریم
خدا وکیلی کنکورم بسی باحال است
ما که خوشمان میاید
او هم از ما خوشش میاید
دوستان خر میزنند اساسی زیرپوستی
ما که نهان و پیدایمان یکیست و هرمیزان که بخوانیم میگوییم
خدا یارمان باد
این روزها خستگی مفرطی سراغمان آمده که نگویید و نپرسید
امشب را هم بیداری میکشیم که آپ کنیم
راستش را بخواهید آمده بودیم تا سوتی بنویسیم
حال که داریم می اندیشیم به این نتیجه نایل شدیم که سوتیها را فراموش کرده ایم
!!!
نمیدانم با این حافظه(به قول یکی از دوستان ماهی قرمز از ما بهتر میباشند!) چگونه میخواهیم کنکور دهیم!!!
سوتیها یادمان نمی آید هرقدر به خود زحمت میدهیم
میتوان خاطره نوشت!
روزی مشاوره داشتیم
اصولا کلاس خالی میباشد که هنگامی که معلم تشریف فرما میشوند با انبوهی از خالی بودن کلاس مواجه میشوند!
داشتیم در حیاط طناب بازی میکردیم!
قرار بود ساعت بعد امتحان زیست داشته باشیم
ما هم که از یک ماه پیش نخوانده بودیم میدانستیم یک ساعته نمیتوانیم بخوانیم!
بچه ها را جمع نموده و بازی کردیم
جرعت (املاش درسته؟) و حقیقت
معلمی داریم به نام سرکار خانم حداد که بنده شخصا ایشان را خیلی دوست میدارم. اما نمیدانم چرا دوستان مثل من نیستند! خانم حداد معلمی اند بسیار خوب با قلبی مهربان اما در سر کلاس جدی هستند و بروبکس حسابی از ایشان میترسند و حساب میبرند
القصه بطری را چرخواندیم و به یکی از دوستان گفتیم که باید برود و به خانم حداد بگوید که میخواهد عروس ایشان بشود!
بنده خدا نزدیک بود از ترس خودش را خیس کند
خلاصه با کلی اصرار قرار شد به جای خانم حداد، به خانم بینا(معاون مدرسه) بگوید
دوباره بطری را چرخاندیم و سوالهای دیگر و چیزهایی که دیگر جایش نیس تا اینکه...
به یکی از دوستان گفتیم که باید دستمال بردارد و دفتر آقایان را هنگامی که تمام اساتید مرد هستند، گردگیری کند
باز بطری چرخید و...
تا اینکه زنگ به صدا آمد
آخرین نفر هم مجبور شد برود و به خانم حداد بگوید میخواهد عروسشان شود
با دوستان به سمت خانم بینا رفته و دور ایشان حلقه زدیم
سپیده ی بیچاره هم باید میگفت!
- خانم بینا، شما پسر دارین؟
- بله
-چند تا؟
- چرا؟
- حالا شما بگین؟
- یکی
-چن سالشه؟
خانم بینا مانده بود این دخترا چرا اینقدر پررو شده اند!
- آره؟ چن سالشه؟
- به درد شماها نمیخوره!
- حالا شما بگین، ما کنار میایم
- ۱۲ سالشه
- میشه من عروستون بشم؟
در اینجا بود که خانم بینا دیگر نیامد بیش پرسیدن صوابش!(مراجعه گردد به مناظره فرهاد و خسرو)
سپیده جان هم لطف کردند و از خجالت آب شدند!
بچه ها هم بچه های قدیم خودمان! اینان باید خجالن بکشند!!!
حال نوبت فاطمه بود که برود گردگیری!
دستمالی از مستخدم مدرسه گرفته ، در زد و وارد دفتر آقایان شد
بیچاره شروع کرد به تمیزکاری!
یکی از استادهای گرام، گوشی خود را درآورده و شروع نمودند به گرفتن عکس از فاطمه ی بخت برگشته!
دیگر آن بود که لیلا برود نزد خانم حداد خواستگاری!
ناگهان متوجه شدیم که لیلا جان غیبشان زده
دوستان بسیج شدند و از هر سوراخی که بود پیدایش نمودند
رنگ بر رخسار نداشت
لبانش سیاه و صورت به سان گچ
دستانش در صفر کلوین و صدای قلبش به گوش میرسید
از ۴ طرف او را نگه داشته بودیم تا در نرود!
بچه های مدرسه که خبر دار گشته بودند دم در دفتر جمع شده بودند!
سارا وارد دفتر شد و از خانم حداد خواست که چن لحظه به بیرون بیایند
خانم حداد پرسیدند چرا؟ سارا گفت: برای یک کار خیر!
خانم حداد که بیرون آمدند با سیلی از دانش آموزان مواجه شدند که در میان جمعیت لیلا ایستاده بود
فائزه با بادبزن خانم حداد را باد میزد که نکند جوش بیاورند
خانم حداد:چی شده؟
لیلا: خانم حداد میدونین، چیزه...
- چیه؟ این دختره بهم گفت کاره خیره.
- آره خانوم. میدونین. آخه نمیتونم بگم....
- بگو چیه من وقت ندارم
- آخه خانوم حداد روم نمیشه بگم....
- چیه میخواین امتحانتون رو کنسل کنین؟
- نه نه خانوم. چیزه... ا.... خانوم حداد .... نمیدونم باید چه جوری بگم..... راستش..... راستش ..... راستش من.... من میخوام...... من میخوام عروستون بشم!
بدبخت داشت می افتاد از استرس
خانم حداد هم که نمیدانستند چه بگویند !!!!
اوضاع حساس شده بود
دوستان که تا لحظه ای پیش درحال قهقهه بودند همه از ترس ساکت شده بودند
که یکی از دوستان دلیر به خانم حداد توضیح داد که ماجرا از چه قرار بوده است
خلاصه اینکه همین دیگر
اما خانم حداد خیلی معلم خوبی هستند
دیگر بس است
فردا باید بیدار شوم خر بزنم
درضمن
عید تان مبارک
خدانگهدارتان